ببین، هر جای دنیا هم که باشی پیدات میکنم. حتی اگه آب شی بری
تو زمین. تو خیلی به من بدهکاری. مثل یه بختک میافتم رو زندگیت تا حسابمو
باهات صاف کنم...
«خواب و توهم نبود! خودش بود! کسی که سالها پیش
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
محبوبه کلافه بود. کمی دیرتر اومد توی کلاس نشست جفتم. یه جوری
عصبانی بود که ترسیدم بهش سلام کنم! از اون وقتهایی که نباید هیچی بهش
بگی. این جور وقتا جزوهاش رو باز میکنه و تند تند توش مینویسه و خط
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
حتما تا به حال شنیدهاید که میگویند:
«طرف دیوونست... زده به سرش... حتما عاشقه!! عشق، کورش کرده...»
اکثر ما عشق و دیوانگی را توام و همراه هم میدانیم.
اگر کسی عاشق واقعی باشد، کارهای زیادی انجا
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
۲۱ سالم نشده بود که با مجید از طریق خانوادهها آشنا شدیم. او
تاجر موفقی در خارج از ایران بود که مرتب در حال رفت و آمد بین ایران و
اروپا بود. البته آن زمان چند وقتی میشد که ساکن اروپا شده بود ولی تص
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
از صبح که از خونه بیرون آمدم فهمیدم که همه مردم روستا تا من رو
میبینند، سرهاشون رو به هم نزدیک و شروع میکنند به پچپچ کردن... متوجه
نگاههای عجیب و ترسی که در چشمهاشون دو دو میزد شده بودم. اما ت
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
دلم از گرسنگی مالش میرفت. صبح زود، چند لقمه نان و پنیر و یک
استکان چای که مادربزرگ با هزار غر و منت با خاک قند، شیرین کرده بود،
خورده و راهی مدرسه شده بودم. هیچ وقت پولی نداشتم تا همچون همکلاسیهای
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
یکی، دو ماه قبل تو فیسبوک «افسانه» رو دیدم. همون همکلاسی دوره
دبیرستانم. چند سالی بود که ازش خبر نداشتم و نمیدونستم رفته آمریکا. تو
دوران دبیرستان هر وقت با بچهها جمع میشدیم و من براشون میخوندم
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
سرم رو به شیشه اتوبوس تکیه داده و در افکار خودم غرق بودم. فکر
کرایه خانه آخر ماه، فکر قرعهکشی وام خانوادگی، فکر این ترافیک که انگار
خلاص شدن ازش ممکن نبود و هزارها هزار فکر ریز و درشت دیگر... به هم
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
هیچ نعمتی در دنیا پدر و مادر نمیشوند، اما گاهی اوقات بعضی از
فرزندان چنان سرگرم کار و زندگیشان هستند که آنها را فراموش میکنند...
امیدواریم این ماجرای واقعی برای بعضی از خوانندگانمان که چنین نگ
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی
آخه فرامرزجان، من نمیفهمم تو هنوز نسترن را ندیده ای... چطور میگویی او را نمیخواهم؟
- مادرجان، چند دفعه باید بگویم... چیزی که میگویم برایم مهم است... خیلی هم مهم... چرا متوجه نیستید؟
- امان از
برچسب:
نویسنده: زهرا مرادی